مرگ آرزو
مرگ آرزو
چهارده بهار از عمرش خزان شد. و او در چمنزار روءیاهایش مستانه رقصید. سرو دست افشاند وگیسو بر باد پریشان کرد. گیسوانی که همچون شالیزاران در بهاران می خرامید و بر بازوان ستبرش می خروشید. قامتی چون سروی روان داشت، وگردنی رو به فراز، لبان نازکی چون گل سرخی مانده در آفتاب، وچشمان بادامیی مانده در افق ناپیدای فردایش.
طبع لطیفی داشت به لطافت تمام مهربانی ها. ازین رو بود که او را فرشته می خوانندش وگرنه نامش آرزو بود. او نه تنها با آرزو هایش مرد که حتی وجودش بر خلاف یک آرزو بود. آرزوی والدینش فرزند پسر بود؛ بنابراین او در آغوشی فرود آمد که هرگزنمی خواستندش. از دست این مردم چه ها که نمی آیند. کم کم دامن طبیعت هم بر او نامهربان شد وسال ها در رنج و وتعب سوخت. بیماری تن سیمینش را زارو پریشان کرد ولی روح سرشارش همچنان شوخ وشاداب ماند وبا تولد برادرش امید، امید به زندگیش دو چندان شد. ولی از وقتی که خودش را شناخت، آرزو کرد که کاش هرگزش نمی بود. غافل از آنکه از اول هیچ کسی او را نمی خواست. بعد ها که این را فهمید بارها با خودش گریست. از دنیا متنفر شد و ازخودش بیزار. این حس تمام وجودش را فرا گرفت و برتمام زندگی اش سرایت کرد.
سیدآصف حسینی هستم.فوق لیسانس روابط بین الملل می خوانم.البته لیسانس حقوق دارم.به سایت های مختلف مطلب می نویسم. حقوق، جامعه شناسی، دین شناسی، تاریخ و سیاست حوزه های مطالعاتی من هستند. با ادبیات زندگی می کنم، ولی شاعر نیستم.و بهتر از همه اینکه همه ی شما را دوست دارم.