ساختارگرایی به مثابه یک روش

این نگاشته بر آنست که مقوله ی ساختارگرایی را نه به صورت مقاله که به صورت گزارش گونه به نگارش بگیرد. سطح تحلیل در این نبشته به صورت توصیفی گزینش یافته است. از آنجا که هدف، شناخت روش شناسی در علوم سیاسی است، لذا به تناسب، در این گزارش تحقیق گونه ،به ساختارگرایی اجتماعی پرداخته شده است.   

ماهیت ساختارگرایی

ساختار گرایی رویکردی است که در شناخت واقعیت ها به تحلیل ساختار و مناسبات اجزای درونی یک کل متعین پرداخته از خلال تحلیل و تفکیک جزءها, کلیت ساختاری یک نظام متعین را بازشناسی و تعریف می نماید. به عبارتی ساختارگرایی معرفتی است کلیت شمول از هر پدیده، برآمده از تحلیل اجزای آن. شگردی که از بررسی جزءها به شناخت و معرفت کل رسیده و برای نائل آمدن و اشراف یافتن بر این کل از مؤلفه های تفکیک شونده ی درونی آن بهره می گیرد. پس ساختار گرایی یک رویه است نه روشی برخوردار از خردی خاص. از نظر ساختار گرایان پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی برخلاف امور و رویدادهای فیزیکی, امور و رویدادهایی هستند دارای معنا که دلالت های آنها در مرکز پژوهشها قرار می گیرد. از این رو روش کار ساختار گرایی روش بررسی یک به یک پدیدارها و شیوه ی علّی متعارف نمی باشد بلکه روش آنها بر ضرورت تحلیل ساختار درونی و بررسی مجموعه مناسبات بین اجزاء ساختار در هر پدبده استوار می باشد.در این بینش خرده ساختارهای یک کل که خود محصول مناسبات خاص درونی میان اجزاء مختلف آن می باشند, دستگاههای معنایی را پدید می آورند. به همین جهت ساختار گرایان برای تحلیل هر پدیده ی فرهنگی و اجتماعی پیشنهاد می کنند که نخست تفاوتهای درونی و صوری میان انواع آن پدیده را که امکان می دهد تا شکلهایی متفاوت از آن پدیده ازنظر معناهای فرهنگی به وجود آید بررسی شود و سپس نظامهای مرتبط به کارکرد آن پدیده یا همانند با آن, در فرهنگی خاص و رابطه ای مشخص مورد جستجو قرار گیرد.

از نظر ساختارگرایان در یک مجموعه آنچه مهم است نظامی است که سیستمی از عناصر صوری را با هم مرتبط ساخته و امکان می دهد که از راه هم نشینی عناصر , معناها شکل گیرند. به واقع ساختار گرایی بر اهمیت کارکرد شکل به جای محتوا تأکید می ورزد و بر این اعتقاد است که معناهای درونی و به ظاهر بیان نشدنی در سطح روابط میان نشانه ها خود را نمایان می سازند. ساختار گرایی درصدد متوقف کردن بازی معنا در متن و تقلیل دادن آن به یک محدوده ی مهرشدنی است. معنایی که خود را پنهان کرده, همان شکل ظهور است و هرگاه ما با روشی درست به شکل ظهور یعنی صورت یا شکل و به ساختار و شالوده ی پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی دقت کنیم با همان معناهای درونی و باطنی روبه رو خواهیم شد.

ظهور ساختار گرایی در فضای فرهنگی فرانسه پس از جنگ جهانی دوم توانست به اقتدار هگل و همچنین به اگزیستانسیالیسم که با نوشته های سارتر بر محیط فلسفی مسلط شده بود پایان دهد و نگرشی نو را مطرح سازد. چرا که باورهای ساختار گرایان در تحلیل اندیشه ی استعماری اقوام, در تقابل با اندیشه های اگزیستانسیالیستی و مارکسیستی به صراحت این امر را اعلام می نمود که تفاوت فرهنگها به معنای تفاوت در ترکیب هاست و نمی تواند موجب تفاوتهای ذهنی و تاریخی شود و از این رو نیروی هوشمندی انسان در برابر ترکیب های گوناگون یکسان عمل می نماید و از راه بررسی شیوه های زندگی و تولید و آفرینش می توان به شناخت نشانه ها و به تبع شناسایی جوامع دست یازید.

همه ساختارگرایان از این بینش آغاز کرده اند که پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی، رویدادهایی واجد معنا هستند و در نتیجه دلالت‌های آنها باید در مرکز پژوهش، قرار گیرد. از این‌رو در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای ساختار در هر پدیدار تاکید می‌شود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار، معنا می‌یابد. ساختارگرایی، از نظام نشانه‌ای زبان آغاز می‌کند اما فرهنگ نیز می‌تواند به مثابه دستگاهی سرشار از نشانه‌ها مورد تحلیل ساختاری واقع شود. ساختارگرایی برای تحلیل هر پدیده فرهنگی و اجتماعی پیشنهاد می‌کند که نخست، تفاوت‌های درونی و صوری میان اجزای یک پدیده را که موجب ایجاد اشکال متفاوت آن پدیده از نظر معناهای فرهنگی می‌شود را بررسی کنیم. عناصر فرهنگی بخودی‌خود از الگوهایی ساختاری شکل یافته‌اند و ظاهری بی‌معنا دارند و تنها بررسی مناسبات، تفاوت‌ها و تقابل‌هاست که به آنها معنا می‌بخشد.

تفکر ساخت‌گرایانه به زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی محدود نماند. این رویکرد در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ قوت گرفت و به همه‌جا سرایت کرد. فلسفه، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، نقد ادبی، مطالعات فرهنگی، روانکاوی، فلسفه علم و تاریخ و سایر رشته‌ها هرکدام به نحوی از ساختارگرایی تاثیر پذیرفتند و درون خود نظریه‌هایی مبتنی بر دیدگاه ساختارگرا را پرورش دادند و همچنین این رشته‌های علمی نیز متقابلا بر ساختارگرایی تاثیراتی گذاشتند و با برقراری روابط بینامتنی، این تحولات را به یکدیگر اشاعه دادند. لاکان در حوزه روانکاوی فرویدی ساختارگرایی را بسط می‌دهد. لوی اشتراوس با همین دیدگاه، در انسان‌شناسی دست به کشف ساختار ناپیدای نظام‌های خویشاوندی در جوامعه قبیله‌ای می‌زند. رولان بارت در نشانه‌شناسی و اسطوره‌شناسی با همین رویکرد، دست به تحلیل می‌زند. بطور مثال بارت تصاویری را تحلیل می‌کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره‌سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. بارت با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره‌های مصنوعی می‌کند به واقع بارت روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی‌کرد و بر آن بود که انگیزش در ساخت آنها دخالت می‌کند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک می‌شود. اسطوره‌شناسی‌های بارت را می‌توان یکی از ریشه‌های مطالعات فرهنگی دانست. چرا که وی با بررسی نشانه‌شناسانه زندگی روزمره و پدیده‌های به ظاهر پیش پا افتاده فرهنگی معنادار بودن و امکان تفسیر و تحلیل در حوزه فرهنگ را نمایان کرد. با رویکرد ساختارگرایانه می‌توان همه‌چیز را تحلیل کرد. رولان بارت حتی از ساختار غذاها و نحوه غذا خوردن‌ها سخن می‌گوید. می‌توان با همین نگاه نشان داد که غذاهای ایرانی ساختی مبتنی بر برنج و خورشت دارند و با تغییر خورشت‌هاست که غذای متفاوتی ایجاد می‌شود ولی ساختار غذای ایرانی به قوت خود باقی می‌ماند. می‌توان با بررسی فیلم‌های هندی، دریافت که ساختار کلی این فیلم‌ها بر سه عنصر زن، قهرمان و ضد قهرمان شکل می‌گیرد و این همه فیلم‌های مختلف همگی ساختاری یکسان دارند.

ساختار اجتماعی

برای فهم ساختارگرایی راه‌های مختلفی وجود دارد. بهترین راه، بررسی عناصری است كه این دستگاه نظری در بنیاد خویش با تركیب آنها قوام یافته است. این عناصر عبارتند از: «ساختار اجتماعی»، «روابط اجتماعی» و «عناصر اجتماعی». از نظر استروس، اصل پایه‌ای برای درك مفهوم ساختار اجتماعی آن است كه ساختار اجتماعی «نه به واقعیت تجربی، بلكه به الگوهای ساخته شده بر اساس آن واقعیت مربوط می‌شود» . بنابراین، ساختار اجتماعی با اصل واقعیت سروكار ندارد، بلكه با سطح انتزاعی از واقعیت در ارتباط است. درحالی كه، «روابط اجتماعی» امر واقعی و انضمامی است و مادة اولیه‌ای است كه برای ساختن الگوهایی به‌كار می‌رود كه خود ساختار اجتماعی را ظاهر می‌سازند.ضِلع سوم ساختارگرایی را «عناصر اجتماعی» تشكیل می‌دهد. در واقع عناصر اجتماعی انضمامی‌ترین و در عین‌حال، كم اهمیت‌ترین ضلع ساختارگرایی به شمار می‌رود. عناصر اجتماعی امری است كه همواره در خدمت ساختار و روابط اجتماعی قرار دارد و صرفاً به عنوان تكیه‌گاه روابط اجتماعی عمل می‌كند.

بنابراین،‌ نخستین نكتة اساسی این است كه ساختار اجتماعی با روابط اجتماعی مترادف نیست و ساختار اجتماعی را به‌هیچ رو نمی‌توان بر مجموعة روابط اجتماعی قابل مشاهده در یك جامعة مشخص منطبق ساخت. ساختار امری فراتر از روابط است؛ زیرا روابط چیزی است كه میان دو عنصر ساختاری رابطه برقرار می‌كند. در حالی كه، ساختار هم خود عناصر و هم روابط میان عناصر را در بر می‌گیرد. ساختار هرچند از مجموعة روابط به دست می‌آید، اما در نهایت قابل فروكاستن به روابط نیست. روابط همواره در درون ساختار شكل‌ می‌گیرد و بر مبنای الگویی كه ساختار ارائه می‌كند، سمت و سوی خویش را معین می‌كند. بدین ترتیب، این نكته تمایز ظریفی میان دو مفهوم «ساختار اجتماعی» و «روابط اجتماعی» برقرار می‌‌كند كه از نظر استروس، درك آن از اهمیت اساسی برخوردار است؛ زیرا این دو مفهوم، چنان به یكدیگر نزدیك اند كه اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند. در حالی است، اگر تصور درستی از تمایز موجود میان این دو مفهوم به وجود نیاید، رسیدن به فهم شفاف و روشن از ساختارگرایی دچار مشكل می‌شود.

از سوی دیگر، روابط مهم‌تر از عناصراند؛ زیرا عناصر، در حقیقت چیزی است كه روابط بر اساس الگوی ساختار بدو می‌بخشد. عناصر اجزا و بخش‌هایی اند كه هم جایگاه و هم اهمیت و نقش خویش را از شبكه روابطی كه در درون ساخت برقرار می‌شود می‌گیرد. در واقع عناصر، بدون روابط تكه پاره‌های بی‌اهمیت‌اند كه به هیچ دردی نمی‌خورند. آنچه آنها را به یك امر بدرد بخور و حائز اهمیت بدل می‌كند، رابطه‌ها ست. بدین ترتیب، ساختارگرایی دستگاه نظری پیچیده‌ایی است كه از بهم‌زدن توازن میان «ساختار اجتماعی»، «روابط اجتماعی» و «عناصر اجتماعی» به وجود آمده است. طبق این دستگاه فكری ساختار اجتماعی نقش اساسی در جهان اجتماعی دارد و الگوهایی را كه ساختار اجتماعی ارائه می‌كند، روابط اجتماعی را تحت تاثیر قرار می‌دهد و به آنها سمت و سویی مشخص می‌‌بخشد. در سرِ دیگر طیف، عناصر به كم‌اهمیت‌ترین بخش این دستگاه بدل می‌شود، زیرا آنها ماهیت رابطه‌ای دارند و بدون وجود ساخت و روابط فاقد هر نوع اهمیت و كاركرد اساسی اند.

به هر حال، همان‌گونه كه استروس تصریح می‌كند، ساختار اجتماعی در نزد آنها به چیزی گفته می‌شود كه دستِ كم از خصایص زیر برخوردار باشد:

نخست آنكه، ساختار باید مشخصة نظام داشته باشد؛ یعنی ساختار باید از عناصری به‌گونه‌ای تشكیل شده باشد كه تغییری دریكی از آنها، سبب تغییر در تمامی عناصر دیگرشود. دوم آنكه، هر الگویی باید به گروهی از دگرگونی‌ها تعلق داشته باشد كه هركدام از آنها بر الگویی از همان خانواده انطباق داشته باشد، به‌صورتی كه مجموعة این دگرگونی‌ها یك گروه از الگو‌ها را بسازند. سوم آنكه، مشخصات یادشده در بالا باید امكان پیش‌بینی این نكته را فراهم كنند كه الگو در صورت تغییر یكی از عناصرش، به چه صورت واكنش نشان خواهد داد. سرانجام، الگو باید به صورتی ساخته شود كه كاركرد آن بتواند همة واقعیت‌های مشاهده شده را پوشش دهد.

بنابراین، ساختارگرایی به نوعی از درك و تحلیلی از واقعیت‌ها و رخدادهای اجتماعی اهمیت می‌دهد كه از ورای آشفتگی‌ها، به هم‌ریختگی‌ها، تنوع و دگرگونی‌های محسوس در جهان اجتماعی در جستجوی نظم و كهن الگویی باشد كه رخدادهای اجتماعی بر اساس آن سامان می‌یابد. ویژگی بارز این نظمی نهفته در پس اشیا و رخدادهای نامنظم ثبات و تغییرناپذیری نسبی آن است. ارجاع به این نظم صرفاً برای سامان‌بخشیدن اشیا و رخدادها به منظور كاستن از ابهام و پیچیدگی جهان اجتماعی نیست، بلكه از منظر ساختارگرایی، جهان اجتماعی پیشاپیش بر اساس چنین نظم و طرحی ساخت یافته و شكل‌ گرفته است. در نتیجه، ساختارگرایی نوعی ساده‌سازی امور برای قابل فهم‌ كردن آنها نیست، بلكه پیچیده‌كردن آن و سرباز زدن از تحلیل‌ اشیا و رخدادها بر اساس روابط میان اشیا و عناصر ملموس و مشاهده‌پذیر در سطح جهان اجتماعی است. كاستی اساسی بسیاری از تحلیل‌های اجتماعی آن است كه پدیده‌ها و كل جهان اجتماعی را به امور مشاهده‌پذیر و روابط حاكم میان آنها تقلیل می‌دهند، در حالی كه از منظر ساختارگرایی، این امور و روابط میان آنها اگر چنانچه پیشاپیش طرح و الگویی دركار نباشد كه جایگاه و جهت این روابط و امور را تعیین نماید، بی‌معنا و غیرقابل درك می‌گردد. عناصر و روابط میان این عناصر تنها در قالب یك طرح پیشینی و الگویی كه مسیر و جهت روابط و بر اساس آن جایگاه عناصر را تعیین نماید، معنادار و قابل درك می‌شود. از این‌رو، عناصر و روابط میان آنها همواره ممكن است تغییر كند، جای یك عنصر را عنصر دیگری بگیرد و نوعی رابطه میان دو عنصر در جریان زمان نیز تغییر كند، اما ساختار و طرح پیشینی همچنان بدون تغییر و پابرجا باقی بماند. این نكته حكایت از آن دارد كه عناصر و روابط میان آنها از اصالت برخوردار نیست و اهمیت زیاد ندارد. جابه‌جایی و تغییر در این عناصر و روابط، همواره موجب تغییر و دگرگونی اساسی نمی‌گردد. می‌توان همة این عناصر را تغییر داد، بی‌ آنكه ذره‌ایی از تغییرات در سطح ساختار امكان‌پذیر گردد. اما زمانی كه ساختار تغییر می‌كند، همه چیز از جمله عناصر و روابط میان آنها نیز تغییر می‌كنند. تفاوت نمی‌كند كه این عناصر همان عناصر پیشین باشد، یا عناصر دیگری جای‌ آنها را گرفته باشد. به هر حال، همه‌ چیز از بنیاد تغییر می‌كند و مناسبات و روابط میان اشیا و رخدادها از منطق و نظم دیگری تبعیت می‌كند. ساختارگرایی از این لحاظ، مدعی دست‌یافتن به لایه‌های بنیادین اشیا و پدیده‌هاست. از این رو، این نوع تحلیل را واجد عمق و ژرفایی می‌بیند كه دیگر رویكردهای نظری و فكری از آن بی‌بهره است.

درنظريه ساختاري،ساختارهاداراي خصوصياتي غيرقابل تقليل وبه هم پيوسته وخاص خود هستندكه مانند قطب متضاد در مقابل افرادقرار دارد.براساس نظريه ساختارگرايي تمام وقايع واعمال داراي علل وعواقب ساختاري هستنديعني برگرفته ازساختارهاي اجتماعي واقتصادي هستند.ساختار اجتماعي، اصطلاحي است عام براي هرگونه شرايط يااوضاع واحوال ومحيط جمعي اجتماعي كه براي فردپديده اي قطعي وتغيير ناپذير به شمارمي رود. بدین نگاه ساختار گرایی پیوندی نزدیک با جبرگرایی وکارکردگرایی دارد.[1]

به طور کلی رابطه عامليت و ساختار را از ديدگاه جامعه شناختي يا همان عين و ذهن از ديدگاه فلسفي را در فعاليت هاي اجتماعي به سه دسته  مهم می توان تقسيم كرد :

‌1- اصالت ساختار (Structure)

2- اصالت کارگزار (Agency)

3- تعامل ساختار وکارگزار

گروه اول كه به ساختارگرايان مشهورند،شرايط اجتماعي،زمينه هاوساخت اجتماع،طبقات و دولت و عواملي مانند اينها را تعيين كننده رفتارعاملان وكنشگران وروابط اجتماعي آنها محسوب مي كنند .

گروه دوم عاملان اجتماعي و رفتار آنها را عنصر محوري درمسائل اجتماعي مي دانند.ازاين منظر ديدگاهها ،‌اعتقادات ،آگاهي وشناخت هويت فردي ياجمعي ورفتارعامل، بنياد شكل گيري وقايع و حوادث و تغييرات اجتماعي هستند . [2]

بالاخره دسته سوم اصالت را به رابطه وپديده هايي اتلاق مي كنندكه افرادرادركنارهم قرارمي دهد تاجامعه ساخته شود.در اين ديدگاه رابطه بين ساختار و عامليت واثرگذاري آنها برروي يكديگر و نيزتأثيراين رابطه برايجادتغييرات وتحولات اجتماعي است.

اصالت ساختار

ساختار گرايي مدعايش اين است كه جوامع سيستم هاي در هم تنيده اي هستندكه ساختارهاي اجتماعي بسيار متنوعي را دردل فردجاي داده اند مانندصورتهاي مختلف دولت،سيستم هاي اقتصادي وشبكه حمل ونقل ومدعاي ديگرش اين است كه بسياري ازخصيصه هاي مهم جوامع مثل سازماندهي هاي پايداروفرآيند تغيير رامي توان معلول افرادخاص اين ساختار دانست .بنابراين فهم هرگونه پديده اي دراجتماع مستلزم فهم ساختارهاي آن جامعه است. ساختارخصيصه آن سيستم اجتماعي است كه درطول زمان وبه مدت طولاني پايدارمي ماند واز افرادي كه درآن واجد نقشي هستندمستقل است.همچنين ساختار آزادي افراد درون خودرا مقيد مي سازد .با توجه به مطالب فوق مي توان گفت ساختارهاي اجتماعي نظاماتي هستند با دوام وسامان بخش كه باتعيين فراخناها وتنگناهاهدايت گرو محدودكننده ياالهام بخش رفتارآدميان هستند.

درنظريه ساختاري،ساختارهاداراي خصوصياتي غيرقابل تقليل وبه هم پيوسته وخاص خود هستندكه مانند قطب متضاد در مقابل افرادقرار دارد.براساس نظريه ساختارگرايي تمام وقايع واعمال داراي علل وعواقب ساختاري هستنديعني برگرفته ازساختارهاي اجتماعي واقتصادي هستند.ساختار اجتماعي، اصطلاحي است عام براي هرگونه شرايط يااوضاع واحوال ومحيط جمعي اجتماعي كه براي فردپديده اي قطعي وتغيير ناپذير به شمارمي رود. [3]

اصالت کارگزار

          دراين ديدگاه پديده هاي اجتماعي حاصل افعال آدميان است وآدميان عاملاني هستندكه ارزش،اعتقاد،هدف،معني،امر و نهي واحتياط وترديدبرافعالشان حكومت مي كند. به ديگرسخن انسانها موجوداتي هستندكه داراي علم و نيت هستند ورفتارآنها مبتني بردليل وسنجش و ارزيابي عاقلانه ومحاسبه گرايانه است .اين ديدگاهي سوژه محور است .

پذيرش نظريه اصالت عامليت در علوم اجتماعي پيامدهاي گوناگوني را در پي دارد.اول اينكه نظم اجتماعي با نظم طبيعي تفاوت دارد زيرا درنظم اجتماعي نسبت واراده وآگاهي عامل مهم است ولي در نظم طبيعي اوصاف ثابت وعيني و قانون طبيعي حاكم بر آنها مهم است . ديگر اينكه نيّت مند بودن ، ارادي بودن و عالمانه بودن پديده هاي اجتماعي راه رابراي نحوه اي خاص از تبيين در علوم اجتماعي باز مي كند كه در علوم طبيعي ممكن نيست . دراين صورت  بسياري از پديده هاي اجتماعي حاصل عمل هاي هدفمند و مقصد داري است . به عبارتي با آگاهي ازاينكه انسانها چه خواسته اي دارندواعتقادات آنها چيست وازعملشان چه هدفي دارندمي توان به فهم وتبيين عمل آنها پرداخت..

عامليت Agency اشاره داردبه خصوصيات وشخصيت وتوانائيهاي عاملان دردرك ودريافت و دستيابي وتفسير وتحليل وارزيابي وسنجش  و اینکه به عنوان عامل برروي جهاني كه آنها رااحاطه كرده است تأثيرمي گذارند.[4]

اصالت ساختار وکارگزار

مفهوم ساختار بندي مبتني بر اين تصور است كه عوامل و ساختارها دو رشته پديده‌هاي موجود جدا از هم نيستند بلكه وجود واحد دوگانه‌اي را به نمايش مي‌گذارند . صفحات ساختاري نظامهاي اجتماعي هم واسطه و هم پيامدعملكردهايي اند كه به گونه اي بازگشتي سازمان مي‌گيرند.لحظه توليد كنش ، لحظه باز توليد زمينه هاي تصويب روزمره زندگي اجتماعي نيز است .

یکی ازکوششهاي شناخته شده وجامع برای تلفیق عاملیت وساختارنظریه ساختاربندی گیدنز است.اين نظريه واصطلاح برخاسته ازآن بيشتربه دنبال اين مسئله بودكه بتواندبردوگانگي عامليت و ساختار غلبه كند.تقريباً امروزه نظريه گيدنزدرباره ساخت يابي براي اكثر افرادي كه درحوزه علوم اجتماعي تحصيل مي كنند شناخته شده است. آنچه مشهود است اين است كه گيدنز انديشمندي است كه سعي دارد بر دوگانگي ساختار وعامليت چيره شود.  اصطلاح ساخت يابي امروزه دركشورهاي انگيسي زبان موردتوجه دانشجويان علوم اجتماعي وتاريخي وپژوهشگران علوم انساني و بخصوص جامعه شناسي تاريخي قرار گرفته است .ازنظرگيدنزجامعه هم ساختار است وهم كنش.

مارکس  قبل از گیدنز این مباحث را پردازش کرده است هرچند که از اصطلاح ساخت یابی استفاده نکرده است.از این روساختمان جامعه گيدنز در حقيقت تامل بسط يافته اين گفته تلفيقي مارکس است که می گوید« انسانها تاریخ را می سازند اما این کار را به دلخواه خودشان انجام نمی دهند آنها این کار را نه تحت شرایط انتخابی شان بلکه تحت شرایطی که مستقیماٌ با آن روبرومي شوندواز گذشته به آنها انتقال یافته است انجام می دهند.

تفاوت نظریه ساخت يابی باساختارگرایی این است که درساختارگرايي كنشگر فردي يا عوامل انساني درون ساختاردرشكل‌گيري تعديل ياتكميل ساختارچندان نقشي ندارندوغالباً تحت تأثير ناخودآگاه ساختارها به الزامها وتكاليف ساختاري‌شان عمل مي‌كنند،حال آنكه درنظريه ساختار بندي گيدنز،عوامل انساني هرچنددرچارچوب ساختارهاوتا اندازه‌اي تحت الزام قواعد ساختاري عمل مي‌كنند، اما در تغيير ، تكميل و حتي ساخت ساختارهاي نو مي‌توانند نقش داشته باشند. در واقع ، بر اساس اين نظريه ، ميان ساختارها و عوامل انساني رابطه متقابل و ديالكتيكي برقرار است.به اعتقاد گيدنز ساختار و عامليت در عملكرد جاري اجتماعي هيچگونه جدايي از هم ندارند و اين دو در واقع دو بعد تفكيك ناپذير واقعيت اجتماعي را تشكيل مي‌دهند و دو روي سكه اين واقعيت به شمار مي‌آيند.

 ساختار کارگزار در روابط بین الملل

اين نظريه كه بر تعامل و رابطه پويا ميان ساختار - كارگزار تاكيد مى‏ورزد، مى‏كوشد تا از تفسير و تحليل علت و معلولى و وضعيت  وابسته بودن يك متغيّر و يا متغيّرى ديگر جلوگيرى كند، زيرا تأكيد بر تعامل ساختار - كارگزار، تاكيدى متقابل است و از تاكيدات يكسويه خوددارى مى‏نمايد. اين رابطه و تعامل كه به صورت B _______ A نشان داده مى‏شود، به علت روابط ديالكتيكى كه در طول زمان به طور مستمر برقرار مى‏سازد، به يك رابطه پيچيده مبدّل مى‏شود.  در اين رابطه تاكيد بر آن است كه ساختار صرفاً محدود كننده نيست، بلكه كارگزار نيز بر ساختار تأثير مى‏گذارد؛ به عبارت ديگر، سياست خارجى دولت‏ها، برآيند تعاملى ساختار و كارگزار است. اين نظريه، در واقع در مقابل دو دسته از نظريات موجود قرار دارد:

 الف. نظرياتى كه كارگزار را عامل و علت اصلى پديده‏ها و پيامدهاى اجتماعى و سياسى مى‏دانند؛ مدل انتخاب عقلانى (Ratianal Model) از جمله اين نظريات است. براساس اين مدل، دولت‏ها يا تصميم‏گيرندگان سياست خارجى، بازيگران منفردى هستند كه در  صدد دستيابى به اهداف خويش در عرصه جهانى‏اند و ما مى‏توانيم با تأكيد بر ظاهر رفتار عقلانى، آنها، سياست خارجى يك دولت در قبال دولت ديگر را مورد خوانش قرار دهيم. اين مدل كه به دليل سادگى، به ويژه در ميان تحليل‏گران استراتژيك، علاقمندان زيادى دارد، به دليل تأكيد بر ظاهر رفتار خود و حريف، نمى‏تواند به پرسش‏هاى اساسى ما در تحليل و تفسير ذهنى بازيگران پاسخ دهد. در واقع اين مدل، ما را از راهيابى به عالم ذهنى بازيگر كه براى  نفس، غايب است، ناكام مى‏گذارد و براى دستيابى به ايستارها، ارزش‏ها و جهان‏بينى او راهى فراروى ما نمى‏گشايد. علاوه بر اين، اين مدل، تصميم‏گيرى منطقى را براى تصميم‏گيرندگان مفروض مى‏دارد؛ در حالى‏كه هيچ تضمينى بر منطقى بودن رفتار بازيگران وجود ندارد. به همين دليل، برخى در نقش كارگزار، به مدل تفهمى ماكس وبر روى مى‏آورند تا از طريق همدلى با فاعل و كارگزار، به كشف معانى پس ذهن او، راه يابند و در وراى اغراض مادى و عقلانيت ابزارى او، به شرح مبسوط و ارزش‏ها، مبانى و نحوه فكر و جهان بينى او دسترسى پيدا كنند. بنابراين، فرا رفتن از مدل انتخاب عقلانى به ما اين  امكان را مى‏دهد تا سياست خارجى يك دولت را براساس تحليل ذهنى كارگزار يا همان ايستارها، هنجارها، ايدئولوژى و باورهاى آنان بفهميم. بر اساس اين مدل، كارگزار سياست خارجى براساس تصورات، پيش دانسته‏ها و ارزش‏هاى خود نسبت به محيط خارجى واكنش نشان مى‏دهند و در فرايند تصميم‏گيرى، امرى را بر امر ديگرى ترجيح مى‏دهند.

 ب. دسته دوم نظرياتى هستند كه با اصالت دادن به ساختارها، مى‏كوشند رفتار سياست خارجى دولت‏ها را براساس ساختارهاى موجود يك دولت و نيز ساختار نظام بين الملل تحليل  كنند و به عمد از نقش كارگزار در فرآيند تصميم سازى بكاهند؛ از جمله اين نظريات مى‏توان به مدل والرشتاين در نظريه‏هاى وابستگى اشاره كرد. وى بنابر تقسيم ساختار بين‏الملل به مركز پيرامون و شبه پيرامون كارگزاران را نيز محصول اين نظم مى‏داند.

به هر حال، در نگاه ساختاری ساختار مقدم بر عاملیت است و عاملیت تنها در بستر ساختار است كه امكان كنش‌گری، تاثیرگذاری و خلاقیت می‌یابد. هیچ عاملی نیست كه بیرون از ساختار قرار داشته باشد و همین نكته عامل را به جزیی از ساختار، كه مبتنی بر نظم ساختاری و اقتضائات و الزامات ساختاری عمل می‌كند،‌ بدل می‌سازد.

ساختارگرایی بعنوان روش

ساختارگرایی هم به مثابه یک دیدگاه کل‌نگرانه و هم به مثابه یک روش، چند دهه یکه‌تاز دنیای اندیشه بود و در همه‌جا سلطه خود را پهن کرده بود. بطور مثال در علوم اجتماعی کارکردگرایی نیز ملقب به کارکردگرایی ساختاری شد و جالب‌تر اینکه تضادگرایان و تحول‌خواهان مارکسیست نیز که درست در نقطه مقابل اندیشه محافظه‌کارانه کارکردگرایی و ساختارگرایی قرار دارند، مارکسیسم ساختارگرا را تاسیس نمودند. دو مفهوم ساختار ( که نقش تعیین کننده دارد ) و اجزای متغیر، به نوعی تداعی کننده مفهوم زیربنا و روبنای مارکس است. با این تفاوت که مارکس به دنبال بر هم زدن سلطه زیربناست ولی ساختارگرایی بر آن است که بدون ساختار، همه‌چیز از بین خواهد رفت و اصل و بنیان همه‌چیز مبتنی بر ساخت آن است نه بر اجزایی که طبق قواعد ساخت، تغییر می‌کنند.

ساختارگرایی به مثابه یک روش، به ما یک امکان می‌دهد. اینکه واقعیت‌های نامحدود اطراف خود را طبقه‌بندی کنیم و بطور مثال هزاران فیلم سینمایی متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانیم. در روان‌شناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید می‌شود که ادراک انسانی نمی‌تواند به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی همواره در حال دسته‌بندی مقولات و طبقه‌بندی آنهاست.

کاربرد نظریه

این نظریه چون از مطالعۀ زبان سرچشمه گرفته برای بررسی ارتباطات و فرهنگ مفید است؛ ولی در مطالعۀ مسائل عملی‌تر زندگی اجتماعی، مانند فعّالیت اقتصادی یا سیاسی، كاربرد كمتری دارد.[5]

می‌توان گفت؛ ساختارگرایی(ساخت‌گرایی) شكلی از نظریه است كه در دهه‌های 1970 و 1960 در رشته‌های مختلف زیر اثرگذار شد: فلسفه، نظریۀ اجتماعی، زبان‌شناسی، نقد ادبی، تحلیل فرهنگی، روانكاوی، تاریخ اندیشه، فلسفۀ علم، مردم‌شناسی و رشته‌های دیگر. این اصطلاح در فرانسه ساخته شد و در ادامه در فضایی روشنفكری ریشه گرفت.[6]

و به مثابه یك روش مطرح گردید. منظور از روش این است كه ساختارگرایی می‌تواند راهنمای تحلیل معانی كلی باشد. این روش به ما امكان می‌دهد كه از آنچه دنبالش هستیم و نحوۀ دستیابی به آن تصوری داشته باشیم.[7]

ایرادات تفکر ساختارگرا

اگر با زیربنای اندیشه ساختارگرایی آشنا باشیم ( و متوجه باشیم که ساختارگرایی رویکردی محافظه‌کار و روشی غیر تاریخی دارد ) حتما باید برای‌مان این سوال ایجاد شود که چگونه افرادی چون آلتوسر امکان پیوند ساختارگرایی و مارکسیسم را فراهم آوردند؟ به بیان یان کرایب : اگر قائل به ساختارگرایی باشیم و آنگونه که ساختارگرایی ( سوسوری ) می‌گوید اجزای روبنایی را متعین از ساختارها تلقی کنیم، چگونه می‌توانیم مدعی تغییر ساختارها باشیم؟ آلتوسر تاثیرپذیری از ساختارگرایی فرانسوی را انکار می‌کند و همچنین خود را مفسر و اصلاح‌گر نظریات مارکس نمی‌داند و معتقد است که بدون اینکه بر مارکسیسم ناب چیزی بیفزاید و یا چیزی از آن بکاهد فقط، آن را بازخوانی کرده است و نظریات او چیزی نیست جز همان نظریات واقعی خود مارکس ولی به نظر می‌رسد تلاش او نیز نتوانست مشکلات نظریه مارکسیستی را حل کند و مارکسیسم را از بحران نظری خارج کند.

رویکرد ساختگرایانه با تاکید بیش از حدی که بر ساختارها و عمق نظام می‌کند ممکن است از ظاهر و اتفاقات مهمی که در سطح روبنایی نظام می‌افتد غفلت کند و منجر به نوعی تقلیل‌گرایی و ساده‌انگاری و توهم درک کامل حقیقت ( از ابتدا تا انتهای تاریخ ) شود. تقلیل‌گرایی و توهمی که شاید مارکس با تمرکز بیش از حد بر زیربنا و غفلت از اتفاقاتی که در روبنای ایدئولوژیک جامعه رخ می‌دهد دچارش شده بود.

همچنین ساختارگرایی در شکل افراطی خود منجر به مرگ سوژه می‌شود و انسان را چونان عروسک خیمه‌شب‌بازی تسلیم اراده ساختارهای بنیادی افکار تلقی می‌کند. این ایرادات و مشکلات و تعارضاتی که بعدها در اثر ترکیب ساختارگرایی با سایر اندیشه‌ها نمایان شد منجر به ظهور پساساختارگرایی و به حاشیه رفتن ساختارگرایی شد. اما تاثیر ساختارگرایی به قدری ریشه‌دار بود که هنوز می‌توان بقایای آن را در همه جا حس کرد و اگرچه شاید در حوزه نظریه نقش دیدگاه ساختارگرایانه، شاید امروز کمرنگ‌تر شده باشد ولی در حوزه روش هنوز تحلیل مبتنی بر ساخت راهگشاست.

مزایای روش ساختارگرایی

در تماشای یك فیلم ، اگر ساخت را ندانیم و با هر حادثه یا شخصیتی به یكسان برخورد كنیم، باید در حدّ كور شدن فیلم را نگاه كنیم؛ بدون آنكه راهی برای طبقه‌بندی آنها پیدا كنیم. كاری كه ساختارگرایی می‌كند، هدایت ما به هستۀ‌مسئله، یا مهمترین  و محوری‌ترین جنبه‌های موضوع مورد مطالعه، در عمق جریانی است كه در سطح می‌گذرد. ساختارگرایی نه فقط عناصر اساسی،بلكه روابط میان آن‌ها یا، به عبارت دقیق‌تر، قواعد حاكم بر آن‌ها را نیز طبقه‌بندی می‌كند. ساختارگرایی مفهومی متفاوت از ساختار را در اختیار ما می‌گذارد، تا روابط میان آنها؛ ولی ساختارگرایی اولویت را به روابط می‌دهد. مثلاً در فیلم‌های مختلف وسترن، عناصر می‌توانند ثابت بمانند؛ ولی روابط حاكم بر آنها معنای بسیار متفاوتی داشته باشند.

تفكر ساخت‌گرایانه نقطه‌ضعفهایی دارد كه جاذبۀ آن را به عنوان یك چارچوب نظری كلی در جامعه‌شناسی محدود می‌كند.

یكی از نارسایی‌های این روش تقلیل‌گرایی است. نادیده گرفتن سطوح ظاهری و جنبه‌های فرعی معنادار و كاهش به شالودۀ اصلی، از مشخصه‌های تقلیل‌گرایی است؛ حال آنكه همین سطوح ظاهری و فرعی می‌تواند بر غنای مطلب یا پیچیدگی آن بیافزاید.[8]

ساختارگرایی از نظام فكری بسیار انتزاعی برخوردار است؛ كه می‌توان با آن، سطح دقت تحلیلی را بالا برد و همینطور ساختارگرایی امكان الگوسازی صوری و نیز كاربرد فنون پیچیدۀ آماری و ریاضی را نوید می‌دهد. این نظریۀ همچنین یك نوع چشم‌انداز فراتاریخی را در مورد زندگی اجتماعی فراهم می‌سازد. بالاتر از همه، چشم‌اندازی را به دست می‌دهدكه پهنۀ گسترده‌تری دارد و می‌تواند هر چیزی از ساختار ذهنی و جامع گرفته تا ساختار جهان طبیعی را مورد بررسی قرار دهد.

سیدآصف حسینی

منابع :


[1] -  استوکر، جری، روش ونظریه در علوم سیاسی، ترجمه  امیر محمد حاجی یوسفی ،پژوهشکده مطالعات راهبردی چاپ پنجم ، ص 310

[2] - حقیقت، سیدصادق، روش شناسی علوم سیاسی، انتشارات مفید، چاپ دوم، 1387ص 450

[3] -  احمدی ،حمید ، ساختارگرایی در نظریه روابط بین الملل از والرشتاین تا والتز،مجله دانشکده حقوق وعلوم سیاسی،شماره 37تابستان 1376

[4] - اطهری، سید حسین ،نظریه ساخت یابی گیدنزathari.blogfa.com/post-50.aspx

[5] - گیدنز، آنتونی؛ جامعه‌شناسی، ترجمۀ صبوری، تهران، نی، 1381، چاپ هشتم، ص759 – 758

[6] - كرایب، یان؛ نظریه اجتماعی مدرن، ترجمۀ مخبر، تهران، آگه، 1381، چاپ دوم، ص 165

[7] - همان، ص 171.

[8] - همان، ص182ـ 184